یک جدایی

گفته بودم نمی توانم، ببینیم!

نمی توانم!

می خواهم، اما نمی توانم!

خواهش کرده بودم، هیچ کس، هیچ چیز در این باره نگوید!

خواهش کرده بودم!

اصلن هیچ اخباری را گوش ندادم!

سعی می کردم هیچ صدایی را نشنوم!

- می خواستم  تکرار مراسم را درست، در موقعیت برنامه زنده ببینم-

می خواستم تمام سلول های بدنم هیجانش را احساس کند...

آقای فرهادی از شما سپاسگزارم، برای این حس خوشایندی که در من و خیلی های دیگر به وجود آوردید.

آقای فرهادی با همه ی وجود به شما و همکارانتان، به خودم، و به تمام مردمی که، شما از آن ها یاد کردید، تبریک می گویم.

امید

این روزهای پر استرسِ خوب را...

در انتظاری شیرین می گذرانم.

حالِ خوب

چه تصویر فوق العاده ای دارند، بعضی از این آدم‏ های پشت ویترین، اما...

همین که این طرف می آیند چه مضحکانه جلال و جمالشان تبدیل می شود به زرق و برق!

رنگ می‏‏ بازند!

کاغذ الگو و نقش گچ!

کوک می خورند!

و گاه لباس می شوند بر تن این و آن!

...

گفتار و رفتارشان، تناقضیست دردآور!

گذشته و حالشان، حتی!

که همه ی زندگی برایشان یک بُعد دارد!

یا هست یا نیست!

و تمام انسانیت رنگ می بازد به آدمیت!

...

...

تو از اهالی پشت ویترین نبودی، هرگز.

خوشا به حال من به خاطر داشتن خوبی، مثل تو.

خوشا به حال من، که خدایم دوستم می دارد...

90/10/20




منِ این روزها

وقتی خسته ای...

جسمت دیگه توانایی تحمل هیچ فشار روحی ای رو نداره...

میخوای بذاری و بری...

تمام ساخته هات رو!

موقعیت هات رو!!!

می خوای رها کنی و...

باشی.-جایی که دوست داری-

می خوای زندگی کنی!

دو ماه،برای صبر کردن، زمان خیلی زیادیه!