سالی پر از جای خالی
دوستی که کسی جایش را نمی داند...
اینکه کجاست و چگونه...
و همه پریم از امید و ترس...
نگران از بی خبری...
سفره را که هر سال من می چیدم!
امسال چیده نمی شود...
دلی برای شادی نمانده...
منتظریم تا آمدن او!
دوستی که کسی جایش را نمی داند...
اینکه کجاست و چگونه...
و همه پریم از امید و ترس...
نگران از بی خبری...
سفره را که هر سال من می چیدم!
امسال چیده نمی شود...
دلی برای شادی نمانده...
منتظریم تا آمدن او!
وختی رفتم آرایشگاه...
به خانومه بگم...
گوگوشی لطفاً...
کوتاهِ کوتاه!
نهایتش، 3 سانت.
...
مثل 20 سالِ اول زندگیم!
یه هو گفت: اونم آدمه، مثل تو...
با این تفاوت که، تو رو می شناسم و تو زیاد مهربونی و تفاوت مهربونیت با بقیه مهربونا اینه که، با همه مهربون نیستی (من دهنم وا شد)،و این قضیه خیلی خوشمزهست، واسه اون آدمایی که باهاشون مهربونی.تو جذابی، شادی، پرِ هیجانی، خستگی تو منتقل نمی کنی، تا بتونی می خندی، غرغر هم که می کنی میزنی به شوخی و بی تفاوتی، خیلی خوبه وقتی که هستی و کلن خوبه جایی که تو باشی، اما اونو که نمیشناسم، فقط می دونم آدمه، احساس داره، شعور داره، چشم داره، درک داره...
کور که نیست، می بینه...
بیشعور که نیست، می فهمه...
(من دهنم وا مونده اینجاها کلن)
-این حرفا رو یه آدمی میزد که اصلن نمی دونستم این طوری راجع بهم فک میکنه! یه آدمی که نمی دونستم این همه با توجه بهم نگاه کرده، یه آدمی که اتفاقی بعد از سه-چهار سال کوچولو ترین کارمندِ شرکتشو تو این شهر شلوغ دید. یه آدمی که از این دوره های انرژی و ریکی رو کامل گذرونده بود و من همیشه فک می کردم چه قد این دوره ها الکی و پول دور ریختن ِ، یه آدمی که تنها تعریفی که از من کرده بود توی اون همه وقت این بود که:یه روز که از همه مون خواست دلیل کم کاری هامونو بنویسیم، با عصبانی ترین حالت ممکن گفت: خب دلایل همتون که مسخره بود ، باز این یکی حداقل خطش بد نیست!!! تنها تعریفی که کرده بود! خطش بد نیست!!!
داشتم تقویمو ورق میزدم، رسیدم به این حرفا!6 ماهی گذشته از اون روز و اون دیدار اتفاقی! اینایی که این آقای 40-45 ساله میگفت، منم؟! منِ حالام؟! من ِ 6 ماه پیشم؟! منِ اون سال هام؟! منم؟!
و این که ماها همه آدمیم! هستیم؟! هستیم؟! واقعا هستیم؟!
وقت کم میآورم...
خیلی زیاد، زمان کم دارم!
5 سال، مثل 5 ساعت جان کندن، سریع و سخت می گذرد...
5 سال وقت کمیست برای این همه کار ِ عقب مانده!
این دختر با یه عالمه خوش قلبی و مهربونی حقشه...
این همه خوشحالی...
هورا...
هورا...
زینب جونم تبریک می گم بهت...
هورا که این همه، خوشحالیتو دیدم...
...
خوش حال م
بعد از مرگ فروغ، بابا دیگه زندگی نکرد...
...
نمیر...
نرو...
بمون...
باش...
تا هستم.
لحظهی فرار،
حتی از خودم!
چه رسد به تو و...
تمام احساسِ عجیبم به تو؟!
دیر اما درست عاشقی می کنند،
سخت ولی کامل، اهلی میشوند،
رسم پروانگی را می دانند.
به آنچه که می پرستید...
به جان آنکه عزیزترینتان است...
به اعتقادتان ...
به احترام روزهای خوبتان...
قسم!
بد نکنید به این ها که دیر و سخت،
اما عجیب عاشق می شوند،
خیانت نکنید،
جنایت نکنید،
روح را نکشید در این انسانها...
این ها زیاد صبوری می کنند - خیلی زیاد- اما،
روزی می روند،
حتا اگر مانده باشند...
...
پروانه بودن، عادتشان می شود،
اهلی شدن رسمشان،
همین گونه می مانند،
اما کجا؟!
- درد کشیدن حقشان نیست-
...
بد نکنید در حقشان.