کبریت رو روشن نکنیم

خیلی مسخره ست که ما آدما، فقط به خودمون حق می دیم!

خیلی مسخره ست که ما آدما، واسه زخم هایی که به عزیزامون زدیم، منت هم سرشون داریم!

خیلی مسخره ست کلن...

هر از چند گاهی یه نگاه، از اون بالا، به خودمون بندازیم...

ببینیم چه کردیم یه روزی، که امروز اینجوری ...!

...

آدما یادشون نمیره!

آدما فراموش نمی کنن!

نه خوب رو نه بد رو!

آدما با یه جرقه شعله ور می شن!

آدما...


بودن

با حرف زدن...

با پرسیدن...

-با سر و صدا-

سکوتِ آنان که بی سر و صدا می‏روند، را نشکن.

:) - :((

برای تو یک دو نقطه به همراه پرانتزی که روبه رویش باز است، اس ام اس می‏کنم...

دورغ نبود! خوشحال می‏شوم لحظه‏های خوشت را که می بینم...

...

اما کنار این، خوشحالیم می نشینم...

و گریه می‏کنم!

دست خودم نیست...

دلم می خواست، دیدنت را...

زاویه دید

گاهی ...

کاملا کور می شوم...

نمی بینم!

خوبی‏های خوب ها را...

بدی‏های خوب‏تر ها را.

...

پ.ن: کسی که بد باشد وجود ندارد، اگر بد باشد یعنی نبوده است، هرگز.

I miss...

دلم یک جوری اش است...
یک جوری که جورِ خوبی نیست...
فکر کنم تنگِ توست ،بیا.

puuuuffff

تا...

راحتت کردم،

راحت شدم.

Moon & Water

چشم‏ها دروغ نمی گویند.

پیش از این هم باهم خوانده بودیم شعری چنین:

دیدار ما

چون آب و ماه

چه دور

چه درهم.

I trust you

من با این همه خوب بودن تو...

...

لحظه‏ها را دوست می‏دارم.


همیشگی بودن...

صبح!!

شال و کلاه و کتونی سفید،

یه خیابون شلوغ تو یه شهر مرده و غم گرفته،

یه کافه شلوغ،

-بدون دود و همهمه‏های بلند-

یه فنجون شکلات داغ،

یه کتاب پر از نوشته ها و عکس‏هایی که  دوست داری...

می‏شه: یه روز تنهایی.


پ.ن: این روز تکرار می‏شه همین نزدیکی ها اما...

 با تو.


Nights

شب هایی که روز نمی شوند...

یلداهایی که تمام نمی شوند.

عادت کرده‏ایم به انتظار...

تو، همان تو ِهمیشه‏گی

فاصله‏ی میان گذشته‏های دور و آینده‏ای نزدیک را،

پر کرده‏ام با،

 لحظه‏های سرشار از،

حس ِ خوب ِ بودن ِ

  تو...

بیزارم از این فاصله ها

واژه‏ها در پس هم می‏آیند و من احساسی درونم موج می زند...

حسی تلخ...

از نوع دلتنگی.

و من این روزها بیش از گذشته دلم‏ تنگ می شود...

و این دل‏تنگی ِ من، دقیقاً به نقطه‏ی مادی وجود انسان باز می گردد...

و نه احساس،

که این روزها سرشارم از احساس ِ خوب ِ تو.

...

تو خواب بودی، وقتی که خیال‏ت رو می‏کشتن...

-ترسید-

صدات کرد، یه لحظه چشمات رو باز کردی و گفتی:

داری خواب می بینی خیال...

بخواب آرووووم....

 

خیال هم خوابید، تا همیشه.

 

. . .

تو خواب بودی، وقتی که خیال‏ت رو می‏کشتن...

-ترسید- صدات کرد،

یه لحظه چشمات رو باز کردی و گفتی:

داری خواب می بینی خیال... بخواب آرووووم.... 


خیال هم خوابید، تا همیشه.

...If I didn't come, I never

حتی اگر سال‏های زیادی گذشته باشد...
باز هم
برای من،

امروز،
بهترین روز دنیاست.

می‏ماند آیا؟!

می‏شود رفت،

اما ماند...

تا همیشه!

 

عاشق.

حرفی بزن، چیزی بگو

بگذار اعتراف کنم...
که مهربانی‏ات را می‏فهمم
اما
دلیل سکوت نامهربانت را
نه!

Hide Love

 

آن‏قدر عزیزم می‏داشت که پنهان کرد، آن‏چه را که دوست نداشتم...

پنهان، پیدا شد!!!

و من دانستم...

دوست داشتنش را..

تمام احساسش را.

ماندگار

تصویر رز سفید، طراوت روز اول رو داره...

Alone

وقتی می‏روی،
وقتی دور می‏شوی...
...
فاصله‏ها...
رفتن‏ها...
...
...
کم‏کم فراموش می‏شوی.
توقعی نیست.

حق با شماست...

فاصله

فاصله ای نیست، میان من و تو...

که اگر بود،

ما نبودیم.

تلخ

دروغ هایت ،

درست مثل آن حقیقت ِ تلخ دلچسب بود!

...

مثل همان قهوه ی سرد که خوردم و در دهانم ماسید!

Moon

عزم سفر کردم!
کولی
ام را بستم،
و تو درها را...
-به روی من-

دگر حال و هوای سفر در سر ندارم
.

باز کن پنجره را...

I'm Alive

 

چند سالی می‏شود که نفس نمی‏کشم، حضور تو زنده‏ام نگه‏داشته!

In Love

حرارتِ وجودِ من،
وقتِ بودن با تو،
     حقیقتِ حضور ِ توست!

 

Dreams

 

 قاب‏ها را به دیوار می‏کوبم

و به آن‏ها نگاه می‏کنم...

هر روز...

و خاطرات آن‏روزها را مرور...

عکس‏هایی که می‏گرفتیم از لحظه‏هایمان

از اشک‏ها

 و خنده‏هایمان...

...

یک دیوار پر از قاب‏های خالی- از تصویر-

یک دیوار پر از خاطره!

Me.You

راستی! بگذار همینگونه کودکانه بماند،

خنده های گه گاه!

بیا بزرگ نشویم...

بیا قرار بگذاریم

من و تو!

غم های بزرگانه را

دچار نشویم.

انتظار

4 ساعت تاخیر در پرواز...
لطف‏ش خواندنِ استخوان خوک و دست های جذامی از مستور ِ عزیز بود.
...
خسته نشده بودم تمام مدت انتظار را.
اما دل‏تنگی بی‏داد می‏کرد.
تو این‏جا منتظر بودی و من آن‏جا.
فاصله...
دیوانه‏کننده بود.
دل‏تنگی بی‏داد می‏کرد.
10‏ دقیقه‏ی آخر ‏ِپرواز دیوانه‏کننده‏تر...
چند ساعت طول کشید!
چرا نمی‏نشست...
نمی‏دانست تو منتظری؟!
نمی ‏دانست من دگر ندیدن تو را تاب ندارم؟!
...
بالاخره از آن فاصله دور دیدمت...
و باز هم...

پ.ن:این‏جا رو ببینید!
با خووندن این پست از وبلاگ پسر معمولی حال بدی بهم دست داد که هیچ کلمه‏ای واسه تعریفش پیدا نمی کنم!
تاسف خوردن خیلی کمه واسه این اتفاقا!

...

دلم که آنجاست کنار تو،

خودم هم می‏آیم

خیلی زود!

سفر طولانی را طاقت ندارم...

...My Gift

در خیال ِ من جا نمی شدی،
اما خودت را جا دادی...
حتی در دلم!

 
جمع و جور شدی، اما کوچک،نه!
 هرگز...


 

قلب ِ من روح بزرگ تو را در خود جای داد!

Freedom

من را به هیچ جایی تبعید نکرده بود...
من خودم خواسته بودم، به‏ناکجا تبعید شوم!

Unforgotten

منتظرم تا نسیم وزیدن بگیرد و من تمام آنچه را که تو از خودت، در کنارم جا گذاشتی- در همان ایستگاه اول-
به آن بسپارم،
تمام یادت را...
حتی!!!

اما،انگار نسیم صبح‏گاهی دانست دلیلم را، برای خواستنش،برای انتظارم،
و وزیدن ِ هرروزه‏اش  را از یاد برد!

...
پ.ن: پریشانی ِ این روزهایم را تنها تو می دانی و او- خود ِ خدا -، چه خوب که هستید...

No problem

دگر آمدنت از فاصله‏ای دور، شادم نمی‏کند،
حتی در یک قدمی‏ات ایستادن.

 
حتی نیامدنت!

در کوی تو گم گشته ام!

کوچه بن بست،
پیچ و خم ها بسیار،

 مسیر بازگشت را پیدا نمی‏کنم!

hand

دنیای دیگریست
آنگاه
که
دست بر شانه‏هایم می گذاری!

جاده

مسیر را ادامه می دهم تا آخر...
اما در همان ایستگاه اول، جا مانده ‏ام.

 
کنار تو!

Happy

انتظار طولانی شد...

خسته ام...

رهایم کن، بگذار دگر منتظر نباشم.

...

و دوباره همه چیز را از سر می گیری ..
از تو اصرار
از من...
ترسِ بازگشتن
ترسِ -دوباره- درست شدنِ تمامِ خرابه هایِ ذهنِ من
و
ترس...
ترسِ خراب شدنِ حال من...
...
ترس باز گشت تمام آن روزهای خوب...
ترس به پایان رسیدنِ دوباره ی تمامِ آنچه هست و بود!

پ.ن: از همان سری بی مخاطب


نوشته های بی مخاطب.

نشدم مثل این و آن، بهایش را هم پرداختم!
سنگین نبود!
بود یا نبودش را نمی دانم اصلن!
مهم هم نیست!
مگه نه؟!
تو رفتی...
...
من ماندم و خودم، درست مثل آن قدیم‏ترها.

مثل همیشه.