همیشگی بودن...

صبح!!

شال و کلاه و کتونی سفید،

یه خیابون شلوغ تو یه شهر مرده و غم گرفته،

یه کافه شلوغ،

-بدون دود و همهمه‏های بلند-

یه فنجون شکلات داغ،

یه کتاب پر از نوشته ها و عکس‏هایی که  دوست داری...

می‏شه: یه روز تنهایی.


پ.ن: این روز تکرار می‏شه همین نزدیکی ها اما...

 با تو.


برای همه‏ی خوبان

در زیر نیلوفرانه ترین بارش باران سبز این سال، که پر بود از بغض شکسته در گلو، در غم از دست دادن عزیزانی که خط سیاه بر دل سبزمان کشیدند، دستانم را رو به آسمان دراز می کنم و برای اولین بار عهدم را با نصیحت‏های مادرم می‏ شکنم، نفرین می‏ کنم بر آن ‏ها که از سرخی فقط خون را می‎ شناسند و از زندگی دروغش را...

آن‏ ها که دیدنشان کفاره دارد و من ناچارم به چشم فرو بستن؛

 و نفرین بر آن ها بستن ...

نیایش‏های سبز خوبان، بدرقه راه همیشه سبزشان باد...

Nights

شب هایی که روز نمی شوند...

یلداهایی که تمام نمی شوند.

عادت کرده‏ایم به انتظار...