تبليغاتX
خیال
جمعه بیست و هشتم تیر 1387

باور نمی کردم، اما اشک روی گونه هایم از حقیقتی تلخ سخن می گفت!!!

....

 و من پس از شنیدن خبر تنها تصویری را که می دیدم، عادل مشرقی بود...

عادل مشرقی...

در همان کوچه ی تنگ!

...

همان خسرو شکیبایی عزیز...

روحش شاد

پنجشنبه بیستم تیر 1387

اول بار متن دشوار سکوت را، من نوشتم!
تو خوب دانستی‏اش و خوب ترجمه کردی...
...
و این روزها تو می نویسی
متن آسان را
و من ...
...
و من هرلحظه کتاب خرس های پاندا را نگاه می‏کنم
که پشتش-روی جلد*- به خط تو نوشته شده،
از آسانی متن سکوت،
از اشتباه وقت خواندن...
کاش حقیقت همین باشد و من، سکوت تو را اشتباه خوانده باشم.
پ.ن:* سکوت متن آسانی‏ست که غالبا اشتباه خوانده می شود.

یکشنبه شانزدهم تیر 1387

هرگز از تنها بودنم، هراس نداشته ام.
ترس من از

توهمی است که می گفت:
 تو تنها نیستی...
دیگرانی هم هستند!

جمعه چهاردهم تیر 1387
آبی ِ آسمان را، ساحل خاکی نمی‏کند...
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387
 
 
 
 

این همه دروغ برای چی؟!
حقیقت را می گفتی، می پذیرفتم.
کمترین خوبی اش آن بود که، خوب می ماندی،

در ذهن او که دوستش داری.
در ذهن او که دوستت دا...!!!

دروغگو نمی‏شدی!

پ.ن: خوب، خوب ترین، همانگونه که بر تو برازنده بود.

کاش دروغ ها، پنهان می ماندند!


سه شنبه یازدهم تیر 1387

اگر خاستری بودم،
اگر خاکستری بودم!
دیروز چنین سپید نبودم
که امروز سیاه شده باشم!
کاش خاکستری بودم
از همان روز آغاز

یکشنبه نهم تیر 1387

متنفرم از اون صدایی که می‏گه:

Call waiting”
لطفن منتظر باشید.

خفه شو
خفه شو
خفه شو را سه بار پشت سر هم- در یک لحظه- می‏گویم !
دکمه قرمز را فشار می‏دهم.

اینبار پاور را هم محکم می‏گیرم.

The mobile set is off”
دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می‏باشد.

پنجشنبه ششم تیر 1387

سرت گرم است!
آن‏جا یا هیچ‏کجا فرقی نمی‏کند.


مزاحمت نمی شوم...
اما بدان،
حرارت سرگرمی‏هایت مرا سوزاند،

شاید
حتی
خودت را!!!

سه شنبه چهارم تیر 1387
سادگی زیباست
درست مثل نگاه تو...
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387

+ دلیش را نمیدانم...

_دلیل خاصی ندارد، تو بزرگ شدی.
 

 
کاش می دانست عواقب بزرگ شدن را، کاش کودک تنهایی‏هایش بداند و بماند با او!