رنگ لحظههایمان کنیم...
...
خدا یکیست پس با و جود من تو را خدایی نباید
و من این شادی را مدیون این نیمهشب هستم...
بیست و ششمین نیمهشب اوّلین ماه فصل پائیز،
همین زمانی که خداوند تو را به زمین هدیه داد.
تولدت مبارک.
احساس من در برابر این همه خوب بودنِ تو، درست مثل همان پرندهایست که، در سردرگمیِ جنگل ابر با نوازش نسیم راه خود را دوباره به سوی خورشید پیدا می کند...
پ.ن: مخاطب خاص دارد
امروز اگر در تقویم نبود...
روز ِ سینما یک روز دیگر میشد
سالگرد ازدواج ندا هم حتما چنین میشد
و خیلی اتفاق های دیگر...
اما من هرگز متولد نمیشدم
...
امروز روز ِمن است و نه هیچ روز دیگری!
آن روز که جسم، به زمین افکنده می شود...
و نه روح .
پر کردهام با،
لحظههای سرشار از،
حس ِ خوب ِ بودن ِ
تو...
حسی تلخ...
از نوع دلتنگی.
و من این روزها بیش از گذشته دلم تنگ می شود...
و این دلتنگی ِ من، دقیقاً به نقطهی مادی وجود انسان باز می گردد...
و نه احساس،
که این روزها سرشارم از احساس ِ خوب ِ تو.
اما خوب میدانم، این طرف خط چه میشود.
...
پ.ن:حتما میدانی که بودنت، این روزها تنها دلیل برای سر ِپا ماندنم است.
با هم...
مهربان
دوست
و ...
خوب است.
ببین این روزها صدایت، چه مهربان مرا می فهمد...
...