باور نمی کردم، اما اشک روی گونه هایم از حقیقتی تلخ سخن می گفت!!!
....
و من پس از شنیدن خبر تنها تصویری را که می دیدم، عادل مشرقی بود...
عادل مشرقی...
در همان کوچه ی تنگ!
...
همان خسرو شکیبایی عزیز...
روحش شاد
خدا یکیست پس با و جود من تو را خدایی نباید
باور نمی کردم، اما اشک روی گونه هایم از حقیقتی تلخ سخن می گفت!!!
....
و من پس از شنیدن خبر تنها تصویری را که می دیدم، عادل مشرقی بود...
عادل مشرقی...
در همان کوچه ی تنگ!
...
همان خسرو شکیبایی عزیز...
روحش شاد
اول بار متن دشوار سکوت را، من نوشتم!
تو خوب دانستیاش
و خوب ترجمه کردی...
...
و این روزها تو
می نویسی
متن آسان را
و من ...
...
و من هرلحظه کتاب خرس های پاندا را نگاه میکنم
که پشتش-روی
جلد*- به خط تو نوشته شده،
از آسانی متن
سکوت،
از اشتباه وقت
خواندن...
کاش حقیقت همین
باشد و من، سکوت تو را اشتباه خوانده باشم.
پ.ن:* سکوت متن آسانیست که غالبا اشتباه خوانده می
شود.
هرگز از تنها بودنم، هراس نداشته ام.
ترس من از
توهمی است که می گفت:
تو تنها نیستی...
دیگرانی هم هستند!
این
همه دروغ برای چی؟!
در ذهن او که دوستش داری.
دروغگو نمیشدی!
پ.ن: خوب، خوب ترین، همانگونه که بر تو برازنده بود.
کاش دروغ ها، پنهان می ماندند!
اگر خاستری بودم،
اگر خاکستری بودم!
دیروز چنین سپید نبودم
که امروز سیاه شده باشم!
کاش خاکستری بودم
از همان روز آغاز
متنفرم از اون
صدایی که میگه:
Call waiting”
لطفن منتظر
باشید.”
خفه شو
خفه شو
خفه شو
دکمه قرمز را
فشار میدهم.
اینبار پاور را
هم محکم میگیرم.
The mobile set
is off”
دستگاه مشترک
مورد نظر خاموش میباشد.”
سرت گرم است!
آنجا یا هیچکجا فرقی نمیکند.
مزاحمت نمی شوم...
اما بدان،
حرارت سرگرمیهایت مرا
سوزاند،
شاید
حتی
خودت را!!!